من هـر روز و هـر لحظـه نگرانت می شوم

ڪـه چـه مے ڪنی ؟

ڪُجایی ؟

در چـﮧ حالی ؟

پـنـجـره اُتـاقـم را بـاز مے ڪُنم

و فـریـاد می زنـم

تنهـاییـت بـرای من

غُصـه هـایـت بـرای من

هـمـﮧ بُـغـض ها و اشڪهایـت بـرای من

تو فـقـط بـخـنـد

آنقـدر بـلـند تـا من هـم بشـنوم

صـدای خـنـده هـایـت را

صـدای هـمـیشـه خـوب بـودنـت را